خشت خشت این خانه ها بوی زندگی می دهد

دوشنبه 1 آذر 1395 - 08:15
کد مطلب: 706422
کوچه بهشت

رییس دانشگاه آزاد اسلامی دوران دفاع مقدس را یکی از دوران های طلایی تاریخ انقلاب می داند و بارها اعلام کرده آنچه دفاع مقدس مردم مسلمان ایران را از سایر جنگ ها در نقاط مختلف جهان متمایز می کند، این است که دفاع مقدس، تنها دفاع از سرزمین نبود، بلکه دفاع از عقیده و آزادی خواهی بود.دکتر میرزاده همیشه اعلام کرده اند افتخارهمکاری با 2 هزار و 207 نفر از خانواده های شاهد و ایثارگر را درمجموعه دانشگاه آزاد اسلامی دارند و همین بهانه ای شد تا سراغ تنها کوچه تهران را بگیریم که 13 شهید به انقلاب و ایران تقدیم کرده است.

زهره حاجیان- نامش را گذاشته اند کوچه بهشت، نامش را نگذاشته اند کوچه بهشت،نامش کوچه شهیدان پاکند درمحله ای به نام 17 شهریور درجنوب غربی است اما به کوچه بهشت معروف شده از بس که شهیدان این کوچه بهشتی بودند و یکی نه ، دو تا نه ، بلکه 13 شهید ازدرهای این خانه هایی که کیپ تا کیپ کنارهم نشسته بیرون آمدند و به مقصد بهشت حرکت کردند و هرگز برنگشتند.

اینجا کوچه زندگی است و در خشت به خشت خانه های این کوچه ای که از اول تا آخرش 200 متر هم نمی شود می توان زندگی را حس کرد فقط کافی است دست دلت را بگیری و در اولین خانه را بزنی و بنشینی کنار یکی ازخانواده 13 شهید این کوچه که بوی زندگی و بهشت را با هم دارد هر چند بیشتر خانواده شهدا از این کوچه به محلات و مناطق دیگر نقل مکان کرده اند.

قدم اول : شناسنامه اش محمد بود ما صدایش می کردیم مجتبی

داشتن 13 شهید در یک کوچه نه چندان پهن و بلند کافی است که نه تنها اهالی کوچه که همه محله 17 شهریور خانه تک تک شهیدان را بشناسند .

اهالی محله مهربانند و مقید و مسئول و تا غریبه ای ببینند که سراغ خانواده شهدای محله را می گیرد سوال و جوابش می کنند اما زمانی که موجه می شوند خبرنگارهمشهری محله هستی همراهیت می کنند و تا منزل شهیدان می آیند.اولین خانواده شهید "محمد عیاشی" است و بیشتر کسانی که خانواده شهید را می شناسند پدرشهید را دایی عیاشی صدا می کنند.

"بتول افشاری " از پسرش می گوید که اسمش در شناسنامه محمد بود اما مجتبی صدایش می کردند: مجتبی خیلی کوچک بود اما قلب بزرگی داشت همیشه به بزرگترها احترام می گذاشت و روی حرف پدرش حرف نمی زد اما زمانی که جنگ شد و امام دستور داد جبهه ها را خالی نگذارید بی قرار شد .

مادر شهید می گوید : مجتبی دلیل بی قراری هایش را با پدرش در میان گذاشت و گفت که چطور با دیدن اعزام دوستان و همسایه ها حالش دگرگون می شود و دلش می خواهد که به جبهه برود.

کم نیستند شهیدانی که حضورشان در جبهه های جنگ مدتی طولانی نبود و در این مدت اندک به فیض شهادت رسیدند نمونه اش مجتبی که از کوچه بهشت به مناطق جنگی اعزام شد.

مجتبی فقط یک ماه جنگید این را "نصرت الله عیاشی " می گوید: فاصله میان اعزام و شهادت پسرم فقط یک ماه بود و درعملیات والفجر 1 درمنطقه فکه به شهادت رسید .

مادرمی گوید : تازه 14 ساله شده بود اما عقلش زیاد بود و وقتی دستور امام از رادیو و تلویزیون پخش شدعقل و دلش با هم دست به یکی کردند و مثل هزاران نوجوان دیگر با هزار ترفند شناسنامه اش را دستکاری کرد و به جبهه رفت .

"بتول افشاری" می گوید : اسم مدیر مدرسه اش "زکریا زنده دل " بود مجتبی با اوخیلی حرف زده بود و اجازه گرفته بود. مدیر مدرسه اش هم با ما و بیشترپدر و مادر بچه های مدرسه که می خواستند به جبهه بروند حرف زد و ما راضی شدیم و مجتبی با خوشحالی راهی اهواز شد و بعد از 25 روز که در جبهه بود شهید شد . بعدها فهمیدیم که آقامدیر هم به شهادت رسیده است.

حالا 36 سال از جنگ گذشته و مردم از بس مهربان و قدر شناسند به خانواده بزرگ ایثارگران و شهدا و جانبازان احترام می گذارند و در کنار این احترام برای مشورت در امور خود به دایی مراجعه می‌کنند .

مادرشهید کمی بیمار است و گاهی مجبور است ازمخزن اکسیژن برای نفس کشیدن استفاده کند می گوید:«از 50 سال پیش در این محله زندگی می‌کنیم و چون مجتبی هم درهمین خانه به دنیا آمد و بزرگ شد نمی توانیم از این محله دل بکنیم.

او می گوید:در این محله علاقه و وابستگی زیادی میان اهالی محله و همسایگان وجود دارد آنها درهمه حال به هم کمک می کنند وهوای خانواده شهدا و یکدیگر را دارند.

قدم دوم: کارگر چاپخانه روزنامه کیهان هم رفت...

برای رسیدن به خانه "غلامرضا محمدی‌اقدم" باید از خانه شهیدان پاکند بگذری که چندی پیش عزدار پدر خانواده شده اند .

غلامرضا کارگر چاپخانه روزنامه کیهان تازه ازدواج کرده بود اما چه حسی او را بر آن داشت تا نوعروس خود را رها کند وبه جبهه برود را فقط خدا می دانند.

راضیه گنجی کم حرف است و بین جمللاتش سکوت می کند و به نقطه ای نامعلوم خیره می شود و می گوید :حاصل زندگی ما دو فرزند است که حالا ازدواج کرده اند و رفته اند پی زندگی شان ...

وقتی غلامرضا مسافر خط بهشت شد و برای همیشه تنهایشان گذاشت فاطمه و حسین 6 و 7ساله بودند و چیزی از حضورپدر به یاد ندارند جز چند تصویر که مادر برایشان تعریف کرده و همان تصاویر سال هاست در ذهنش شان نقش بسته و مرور می شود .

حضور در جبهه را دوست داشت اما من مخالف بودم من به فکر دو بچه خردسالم بودم و او به بهشت ودفاع از همه فرزندان خردسال کشور فکر می کرد آخرش هم حرفش را پیش انداخت و رفت که رفت ....

شاید اگر آن روزعکاسی بود واز لحظه رفتن غلامرضا فیلم برمی داشت وعکس می گرفت ما هم علاقه و اشتیاق را می توانستیم در نگاه غلامرضا که کارگر چاپخانه روزنامه کیهان ببینیم.

راضیه گنجی می گوید: صبح زود بود غلامرضا را از زیر قران رد کردم دلم نبود برود اما انگاربال درآورده بود و می خواست سریعتر به اتوبوس برسد زیرلب گفت این بارکه بروم دیگر برنمی گردم دلم هری ریخت فکر کرد نشنیده ام حرفی نزدم و او از مقابل خانه شهیدان کوچه گذشت و رفت و به اتوبوس به مقصد بهشت رسید.

قدم سوم: جنت بانو خانم ، مادر بهشتی کوچه بهشت

از خانه شهید محمدی‌اقدم که بیرون بیایی و قصد منزل شهیدان پاکند را کنی راه زیادی نیست فقط کافی است از کنار خانه شهیدان حسین صحبتی، مالک شعبانی، رسول علی تقی، علی‌اصغر زارعی و اسماعیل عموزاده عبور کنی و برسی به خانه برادران شهید علی‌اکبر و علی‌اصغر و محمدرضا اصغری و شهیدان داود و عباس خلیلی، و در نهایت زنگ در خانه شهیدان پاکند را بزنی و ببینی کسی که در را باز می کند هادی پاکند است و تعجب کنی مگر نه اینکه نام یکی از شهیدان خانواده پاکند هادی است ؟

جلال و هادی سال 63 و 65 به شهادت رسیدند اما فرزند آخر خانواده که چندی بعد از شهادت آنها به دنیا آمد به خواست پدر "هادی " نام گرفت و در شناسنامه اش نام برادر شهیدش ثبت شد .

نام مادر شهیدان پاکند " جنت بانو سیاووشی است و می گوید : وقتی شنیدم پدر شهید نام هادی را برای فرزند آخرم انتخاب کرده دلم گرفت حس اینکه او را چطور صدا بزنم و دلم هری نریزد کلافه ام کرده بود اما حالا می بینم کار خوبی کرد که نام هادی برای همیشه روی زبان اهل خانه زنده شده است.

جنت بانو را "احترام خانم" صدا می‌کنند همسایه ها. او می‌گوید :« در ایام کودکی دو تا شناسنامه داشتم یکی به نام احترام که بعدها گم شد و یکی به نام جنت بانو و چون فکر می‌کردم که گفتن نامم برای اهل فامیل و همسایه ها سخت باشد گفتم که احترام صدایم کنند

حالا دیگر "کرم پاکند" پدر شهیدان نیست تا برایمان از زحمت کش بودن جلال بگوید .مادر شهید می گوید: چند ماه پیش پدر شهیدان را از دست دادیم و برایمان خیلی سخت شد . او می گوید: جلال درچهار‌راه یخچال کار می کرد از بچگی عاشق کار کردن بود و با اینکه موقع شهادت 17 ساله بود، چند سال سابقه بیمه داشت. دفعه آخری که می‌خواست برود جبهه هوا سرد بود، خوب به یاد دارم که کنار بخاری خوابیده بود و صبح بدون کمترین سر و صدا رفت.

مادر شهیدان پاکند با بیان این مطلب می‌گوید :«هادی اولین بار از پایگاهی که دراسلام شهر بود اعزام شد و به کردستان رفت و 5-4 سال در جبهه‌ها خدمت کرد اما به دلم افتاده بود که هر دو پسرم شهید می‌شوند اصلا از آدم های زمینی نبودند و شوق رفتن داشتند

او می گوید: جلال دیپلمش را که گرفت برایش زن گرفتم هیچوقت سرش را بالا نمی گرفت و مثل بیشتر بچه‌های آن دوره و زمانه احترام پدر و مادر را داشت و بسیار معقول رفتار می‌کرد.

هادی متولد 44 بود و جلال دو سال کوچکتر. جلال سال 63 شهید شد و برادر بزرگتر دو سال بعد از او در دی ماه 65 در شلمچه اما هادی دوباره متولد شد در سال 71.

قدم چهارم: تا زمان گرفتن ویزا و اعزام به انگلستان نمی‌دانستیم علی اصغر شناسنامه اش را دستکاری کرده

خانواده شهید "علی اصغر زارعی" یکی دیگر ازخانواده 13 شهیدی است که در کوچه شهیدان برادران پاکند زندگی می‌کنند.

وارد خانه که می‌شوی تمیزی و مرتب بودن خانه می دود توی چشمت و زنی که آرام آرام ظرف می شوید به استقبالت می‌آید .

شنیدن خاطرات از زبان پدر و مادر شهید با لهجه شیرین آذری باعث می شود گذرعقربه های ساعت را متوجه نشوی و سکوت کنی تا آنها ازعلی اصغرشان بگویند که بعد ازچندین بار مجروح شدن به شهادت رسید.

"خدیجه صفری "با اشاره به اینکه علی اصغریک ماه پیش ازامضای قطعنامه به شهادت رسید می‌گوید:« شهید " زکریا زنده دل " معلم بیشتر بچه های محله بود که به مرور معاون و مدیر مدرسه شد و همه دانش آموزانی که می‌خواستند به جبهه‌ها اعزام شوند با او مشورت می‌کردند آن روزها علی اصغر 13 ساله بود و در پایه دوم راهنمایی درس می‌خواند و بیشتر ساعت هایش را درمسجد و پایگاه های بسیج می‌گذراند با مشورت با زکریا و دیدن بیقراری‌ها و علاقه‌اش به حضور در جبهه‌ها و گذراندن دوره آموزشی در 14 سالگی به منطقه اعزام شد

مادر شهید با تاکید بر اینکه فرزندش حدود 5 سال در جبهه‌ها بود می‌گوید :«4 بار مجروح شد و برای معالجه به تهران برگشت یک بار که چشم راستش آسیب جدی دیده بود به انگلستان اعزام شد اما در آنجا هم درمان نشد و برگشت و تا زمان شهادتش چشم راستش بینایی نداشت

"عبدالله" زارعی - پدر شهید- با اشاره به اینکه تا زمان گرفتن ویزا و اعزام به انگلستان نمی‌دانستیم که علی اصغر شناسنامه اش را دستکاری کرده می‌گوید:«مسئولان با دیدن شناسنامه ادعا کردند که دستکاری شده و انکار من هم فایده ای نداشت تا ازپسرم پرسیدم و از پایین انداختن سرش فهمیدم که برای اعزام به جبهه این کار را کرده و با گفتن واقعیت به مسئولان سازمان ثبت احوال قبول کردند و گرفتن ویزا و اعزام به جبهه انجام شد

اصلا دوست نداشت به انگلستان برود او به همراه عده ای از جانبازان که نیاز به مداوا داشتند اعزام شد و تحت درمان قرار گرفت ولی بدون نتیجه برگشت و همچنان چشم راستش نابینا بود .

مادر شهید با اشاره به این مطلب می‌گوید :«ازسپاه هماهنگ کردند و علی اصغر به مدت یکی دو سال در وزارت دفاع کار کرد ولی به محض اینکه امام دستور دادند که جبهه‌ها را خالی نگذارید دوباره به مناطق جنگی اعزام شد و روز 25 خرداد سال 67 در شلمچه به شهادت رسید

خانواده شهید از سال 1342 در محله 17 شهریور زندگی می‌کنند و وابستگی زیادی به محله دارند .

شهید "علی اصغر زارعی "هنرمندی خطاط بود و پلاکاردها و امور مربوط به خوشنویسی واحد فرهنگی مسجد صاحب الزمان (ع)را انجام می داد.

قدم پنجم: بزرگ کردن فرزندان سخت بود

بزرگ کردن 8 فرزند در محله‌ای که امکانات رفاهی چندانی نداشت برای خانواده‌های ساکن کوچه‌ای که بعدها بوی بهشت گرفت کار چندان ساده ای نبود و جنت بانو و بتول افشاری – مادر شهید محمد عیاشی – خدیجه صفری – مادر شهید علی اصغر زارعی و راضیه گنجی همسرشهید غلامرضا محمدی اقدم و ... خوب می‌دانند .

جنت بانو می‌گوید:«ساکنان قدیمی این کوچه خوب به خاطر دارند که بارها و بارها دیوارهای یک اتاق سه در چهار را بالا می‌برندند و ماموران سرمی‌رسیدند و خراب می‌کردند، نبود آب و برق هم که مضاعف می‌شد و زندگی را بر خانواده هایی که چندین فرزند داشتند سخت تر می کرد و این خانواده ها بچه ها را با این سختی بزرگ کردیم و در راه خدا که البته خودشان انتخاب کرده بودند تقدیم کردیم

قدم ششم : دلمان پر از غرور و افتخار می شود

اگر خبرنگار حوزه پایداری و دفاع مقدس و به اصطلاح روزنامه نگاران شهید نویس باشی کافی است با دیدن نام هر شهید در اول هر کوچه در محله خاطره حضور در کنار خانواده شهید و نشستن پای گل گفته‌های آنها در دلت زنده شود و با شنیدن وجود کوچه ای در محله ما که تنها کوچه تهران است که به داشتن 13 شهید می نازد دلمان پر از شادی و افتخار شود.

کوچه شهید " برادران پاکند" در کوی 17 شهریور با 13 شهید تنها کوچه در تهران است که بیشترین شهید را تقدیم انقلاب کرده است اما بیشتر خانواده ها از کوچه یا محله به مناطق دیگر نقل مکان کرده اند.

نام 13 شهید کوچه ای که بوی زندگی و بهشت می دهد:

1- علی اکبر اصغری

2- علی اصغر اصغری

3- رضا اصغری

4- هادی پاکند

5- جلال پاکند

6- علی اصغر زارعی

7- رسول علی نقی

8- غلامرضا محمدی اقدم

9- اسماعیل عمو زاده

10- مالک شعبانی

11-عباس خلیلی

12-داوود خلیلی

13-حسین صحبتی

700700

20 / 20
کد خبر: 706422 0 0

نظرات

1- لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
2- نظرات حاوی مطالب توهین‌آمیز یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران و مغایر با قوانین کشور منتشر نمی‌شود.
3- نظرات پس از تایید منتشر می‌شود.

ایسکاTV

اخبار پر بازدید

آخرین اخبار