به گزارش خبرنگار علم و فناوری ایسکانیوز؛ محمد حسنزاده عضو هیئت علمی و مدرس دانشکده مدیریت و اقتصاد است که فعالیت دانشگاهی خود را از سال ۱۳۸۵ آغاز کرده و ۲ دهه است در حوزههای علمی، پژوهشی و اجرایی آموزش عالی فعالیت دارد.
حسنزاده از نخستین پژوهشگران حوزه مدیریت دانش در ایران به شمار میرود. رساله دکتری او در این حوزه از سال ۱۳۸۱ در زمینه مدیریت دانش آغاز شد و در ادامه، نخستین کتاب وی با عنوان «مدیریت دانش: آموزههایی از مهندسی دانش» در سازمان مدیریت و برنامهریزی کشور، که امروز با عنوان سازمان برنامه و بودجه شناخته میشود، به چاپ رسید.
او در طول فعالیت حرفهای خود مسئولیتهای مختلفی در حوزههای علمی، پژوهشی و اجرایی برعهده داشته است؛ از جمله مدیریت گروه در مؤسسه تحقیقات سیاست علمی کشور، مشاوره مدیریت دانش و تحول دیجیتال در نهادهای دولتی و غیردولتی و فعالیت در حوزه نظارت و ارزیابی در دانشگاه تربیت مدرس و دانشگاه جامع علمیکاربردی.
حسنزاده همچنین سابقه معاونت پژوهش و فناوری دانشکده مدیریت را در کارنامه دارد و حدود ۱۹ سال است که به عنوان دبیر یا رئیس کمیته برنامهریزی علم اطلاعات و دانششناسی در وزارت علوم، تحقیقات و فناوری فعالیت میکند. او همچنین سابقه عضویت در کارگروه علوم انسانی و اجتماعی وزارت علوم را دارد.
از دیگر سوابق وی میتوان به ریاست پژوهشگاه علوم و فناوری اطلاعات ایران (ایرانداک)، حضور در شوراها و کارگروههای علمی و حوزههای مرتبط با فعالیتهای دانشبنیان، مدیریت انتقال فناوری در پارک علم و فناوری، ریاست دفتر تجاریسازی و مشارکت در تأسیس مرکز رشد علوم انسانی اشاره کرد.
حوزه تخصصی محمد حسنزاده علم اطلاعات و دانششناسی، با تمرکز ویژه بر مدیریت دانش و تحول مجازی است.
حسنزاده در گفتوگو با ایسکانیوز با نگاهی به تحولات تاریخی دانشگاه و انقلابهای فناورانه، معتقد است ورود هوش مصنوعی و عاملهای هوشمند میتواند دانشگاه را با مهمترین تغییر فلسفی خود مواجه کند؛ تغییری که در آن دیگر صرف انتقال یا حتی تولید دانش کافی نیست و دانشگاه باید به سمت تربیت انسانهایی حرکت کند که توانایی راهبری خلاقانه فناوری را دارند. او همچنین بر ضرورت بازطراحی شیوههای آموزش و ارزیابی، هدایت شغلی و استعدادپروری دانشجویان و ایجاد سازوکارهایی مانند «کارگزار دانش» برای پیوند مؤثرتر دانشگاه با صنعت، دولت و جامعه تأکید دارد.
بحث آینده دانشگاهها و افق ۲۰۵۰ را از چه زاویهای باید بررسی کرد؟ آیا اساساً در سال ۲۰۵۰ همچنان نهادی به نام «دانشگاه» وجود خواهد داشت؟
به نظرم برای پاسخ به این سؤال، ابتدا باید یک گام به عقب برگردیم و درباره یک پرسش بنیادیتر صحبت کنیم؛ اینکه دانشگاه اساسا چرا به وجود آمد؟
هر نهادی را میتوان تا حد زیادی از طریق فلسفه وجودی آن شناخت. دانشگاه نیز در طول تاریخ مسیر بسیار پرفرازونشیبی را طی کرده است؛ از آکادمی افلاطون و جندیشاپور گرفته تا شکلگیری دانشگاههای مدرن در اروپا مانند بولونیا و آکسفورد، و سپس در ایران از دارالفنون و دانشگاه تهران تا توسعه دانشگاههای غیردولتی و در ادامه شکلگیری دانشگاههای تلفیقی و ترکیبی.
برای درک آینده دانشگاه، این تاریخ اهمیت زیادی دارد؛ زیرا شیوه انتقال و تولید دانش در طول زمان دستخوش تحولات بنیادین شده است.
یکی از نقاط عطف مهم در این مسیر، انقلاب چاپ در قرن پانزدهم بود. پیش از اختراع چاپ، انسانها عمدتاً برای انتقال دانستههای خود به ارتباط مستقیم و رودررو وابسته بودند. آکادمی افلاطون نیز اساساً چنین ساختاری داشت؛ افراد در کنار یکدیگر مینشستند، گفتوگو و مباحثه میکردند و از یکدیگر میآموختند.
پس از آن، شکلگیری مراکز علمی بزرگی مانند جندیشاپور و سپس دانشگاههای اروپایی، این مسیر را ادامه داد. جالب است که جندیشاپور در ایران شکل گرفت و چندین قرن بعد، دانشگاه بولونیا به عنوان یکی از نخستین دانشگاههای اروپایی به معنای امروزی تاسیس شد و پس از آن نیز دانشگاههایی مانند آکسفورد پدید آمدند.
اما با اختراع چاپ، وضعیت کاملاً تغییر کرد. پیش از چاپ، ثبت و انتقال دانش روی لوحهای گلی، پاپیروس و سایر ابزارهای مشابه، فرآیندی زمانبر بود. چاپ باعث شد دانش با سرعت بسیار بیشتری ثبت، تکثیر و منتشر شود. به این ترتیب، دانشگاهها نیز بهتدریج از یک محیط صرفاً رودررو و مبتنی بر تعامل مستقیم، به نهادی متکی بر کتاب، منابع مکتوب و اسناد علمی تبدیل شدند.
این تحول، زمینه را برای شکلگیری و تکامل نسلهای مختلف دانشگاه فراهم کرد. دانشگاههای نسل اول عمدتاً آموزشمحور بودند و انتقال دانش در آنها اهمیت اصلی داشت. در نسل دوم، دانشگاهها به سمت پژوهشمحوری حرکت کردند؛ یعنی علاوه بر انتقال دانش، تولید دانش جدید نیز به یکی از مأموریتهای اصلی دانشگاه تبدیل شد.
همین موضوع ارتباط دانشگاه با صنعت را نیز افزایش داد؛ زیرا دانشگاهها دانش جدیدی تولید میکردند که میتوانست در صنعت مورد استفاده قرار گیرد. البته صنایع نیز بهتدریج مراکز تحقیق و توسعه خود را ایجاد کردند تا خودشان نیز به تولیدکننده دانش تبدیل شوند، چراکه نوع دانشی که در دانشگاه تولید میشد، الزاماً با دانش مورد نیاز صنعت یکسان نبود.
در دانشگاههای نسل سوم، آنچه در دانشگاه آموزش داده و در قالب پژوهش تولید شده بود، از طریق کارآفرینی و تجاریسازی به جامعه و اقتصاد منتقل شد. به بیان دیگر، دانشگاه تلاش کرد از فعالیتهای آموزشی و پژوهشی خود در بیرون از محیط دانشگاه نیز ارزشآفرینی کند.
پس از آن، با شکلگیری دانشگاههای نسل چهارم، مفهوم دانشگاه جامعهمحور مطرح شد. بنابراین امروز با چهار نسل اصلی دانشگاه مواجه هستیم: دانشگاههای آموزشمحور، پژوهشمحور، کارآفرین و جامعهمحور.
اما پرسش اصلی اینجاست که با توجه به سرعت تحولات فناوری، این روند در آینده به کجا خواهد رسید و دانشگاه در سال ۲۰۵۰ چه جایگاهی خواهد داشت؟
اگر روند تحول فناوری را از انقلاب صنعتی تا امروز دنبال کنیم، هر یک از این تحولات چه تغییری در تواناییهای انسان ایجاد کردهاند و هوش مصنوعی چه تفاوتی با انقلابهای پیشین دارد؟
اگر انقلابهای فناوری را از این منظر بررسی کنیم، میبینیم که هر یک از آنها بخشی از تواناییهای انسان را تقویت کردهاند. در انقلاب صنعتی اول، مکانیزاسیون باعث شد انسان بتواند توان عضلانی خود را تقویت کند و کارهایی را انجام دهد که پیش از آن با توان فیزیکی او امکانپذیر نبود. ماشین بخار و راهآهن نمونههایی از این تحول بودند.
در انقلاب صنعتی دوم، با ورود برق، انرژی در اختیار انسان قرار گرفت و امکان تولید انبوه و مقیاسپذیری فعالیتهای صنعتی فراهم شد. در انقلاب دیجیتال نیز رایانه توانایی محاسباتی انسان را بهشدت افزایش داد. کارهایی که در گذشته ساعتها، روزها یا حتی سالها زمان میبردند، با استفاده از رایانه در مدت بسیار کوتاهی انجام شدند. در واقع، میتوان گفت رایانه تواناییهای دست و ذهن انسان را در انجام محاسبات و پردازش اطلاعات تقویت کرد.
پس از آن، انقلاب اینترنت اتفاق افتاد و این بار ارتباطات انسان توسعه پیدا کرد. انسانی که در گذشته برای انتقال یک خبر به دیگران به ارتباط مستقیم یا حتی ابزارهایی ابتدایی مانند دود نیاز داشت، در عصر ارتباطات توانست با ارسال یک پیام، با نقاط مختلف جهان ارتباط برقرار کند.
ورود وب نیز نقطه عطف مهم دیگری بود. وب ارتباطات را بیش از پیش در دسترس انسان قرار داد و امکان استفاده از ایمیل، گفتوگوهای آنلاین، ارسال و دریافت تصویر و شکلهای مختلف ارتباطی را فراهم کرد.
اما اگر این روند را تا عصر هوشمندسازی ادامه دهیم، به هوش مصنوعی میرسیم. هوش مصنوعی توانایی تفکر، تحلیل و تصمیمگیری انسان را تقویت میکند. بنابراین اگر در گذشته با فناوری، عضلات، دستها، انرژی و توان ارتباطی انسان تقویت شده بود، اکنون با هوش مصنوعی، توانایی تصمیمگیری و پردازش فکری انسان نیز تقویت میشود.
اما در اینجا با یک نقطه عطف بسیار مهم مواجه هستیم.
تا پیش از این، انسان پیشروی تحولات بود و دانشگاه نیز یکی از نهادهای پیشرو در تحولات علمی و اجتماعی محسوب میشد. اما با ورود هوش مصنوعی مولد و پس از آن شکلگیری هوش مصنوعی عاملگرا، فضای جدیدی در حال شکلگیری است؛ فضایی که در آن دیگر انسان یا حتی دانشگاه تنها عامل پیشرو نیست، بلکه فناوری هوشمند ساخته دست انسان خود به عامل پیشبرنده تحولات تبدیل میشود.
اینجاست که اهمیت ۲۵ سال آینده مشخص میشود. پرسش بسیار بزرگی شکل میگیرد: وقتی فناوری به عامل پیشرو تبدیل شود، آیا آنچه انسان ساخته است همچنان باقی خواهد ماند؟ آیا انسان همچنان عنان فناوری را در دست خواهد داشت یا فناوری، انسان و جامعه را هدایت خواهد کرد؟
این تحول چه پرسش جدیدی را درباره فلسفه وجودی دانشگاه ایجاد میکند؟
اگر به فلسفه دانشگاههای مختلف نگاه کنیم، میبینیم دانشگاه در نسل اول عمدتاً وظیفه داشت آنچه را دانشمندان میدانند به کسانی منتقل کند که نمیدانند یا کمتر میدانند. حتی شکلگیری مجلات علمی و مقالات نیز تا حد زیادی با همین هدف صورت گرفت؛ یعنی انتقال دانش موجود.
در دانشگاههای پژوهشمحور، مأموریت تغییر کرد و دانشگاه علاوه بر انتقال دانش، به تولید دانش جدید پرداخت؛ دانشی که ممکن بود حتی سایر دانشمندان یا جامعه از آن بیاطلاع باشند.
در دانشگاههای کارآفرین نیز دانشگاه فضایی تعاملی میان علم، صنعت و جامعه ایجاد کرد و تلاش کرد دانش تولید شده را به ارزش اقتصادی و اجتماعی تبدیل کند.
اما اکنون سؤال جدیدی مطرح است: دانشگاه در شرایطی که ابزارهای هوش مصنوعی میتوانند بخش بزرگی از این وظایف را انجام دهند، چه کاری میتواند انجام دهد که انسانها یا سایر نهادها نتوانند؟
این پرسش اهمیت زیادی دارد؛ زیرا دانشگاه برای مدت بسیار طولانی یکی از مسیرهای اصلی کسب شغل و موقعیت اجتماعی بود. برای صدها سال، داشتن مدرک دانشگاهی یک امتیاز مهم برای ورود به بازار کار محسوب میشد. اما این وضعیت در حدود ۲ دهه گذشته شروع به تغییر کرده و در سالهای اخیر سرعت بیشتری گرفته است.
امروز در میان کارآفرینان، صاحبان کسبوکار و افراد موفق در مقیاس جهانی، کسانی را میبینیم که الزاماً تحصیلات دانشگاهی سطح بالا یا حتی مدرک دانشگاهی مرتبط با حوزه فعالیت خود ندارند.
در نتیجه، این سؤال مطرح میشود که آیا همچنان ورود به دانشگاه برای موفقیت ضروری خواهد بود؟ آیا دانشجویان در آینده همچنان مسیر دانشگاه را برای رسیدن به موفقیت انتخاب خواهند کرد؟
این همان جایی است که فلسفه وجودی دانشگاه با یک پرسش جدی مواجه میشود.
با این شرایط، چه عاملی میتواند به ماندگاری دانشگاه در عصر هوش مصنوعی کمک کند؟
به نظر من یک روزنه امید وجود دارد و آن، ترکیب عاملهای هوشمند با راهبری خلاقانه انسان است.
ممکن است در خانه، صنعت یا حتی خیابان، عامل هوشمند وجود داشته باشد، اما الزاماً راهبری خلاقانه انسانی وجود نداشته باشد. بنابراین عاملی که میتواند به ماندگاری دانشگاه کمک کند، توسعه و پرورش خلاقیت است.
اگر دانشگاهها بتوانند به دانشجویان و افرادی که در آنها آموزش میبینند، توانایی راهبری خلاقانه عاملهای هوشمند را آموزش دهند، احتمالاً همچنان باقی خواهند ماند.
۲۵ سال آینده مشخص خواهد کرد که دانشگاهها تا چه اندازه میتوانند خود را با این تحولات همگام کنند. اگر بتوانند، باقی خواهند ماند؛ اگر نتوانند، احتمالاً شکل فعلی آنها موضوعیت خود را از دست خواهد داد.
نشانههایی از این تغییر را همین امروز نیز میتوان مشاهده کرد. در سطح جهان، تعداد ثبتنام در دانشگاهها در برخی حوزهها رو به کاهش است؛ نه الزاماً به دلیل کاهش جمعیت، بلکه به دلیل تغییر ترجیحات داوطلبان.
از سوی دیگر، هوش مصنوعی آماده است هزاران شغل را حذف کند یا شکل انجام آنها را به یک فرایند بسیار ساده تبدیل کند. در چنین شرایطی، افرادی موفق خواهند بود که بتوانند فناوری را به شکل خلاقانه در زندگی، صنعت، کشاورزی، تصمیمگیری و سایر حوزهها به کار بگیرند.
این راهبری خلاقانه انسانی میتواند مزیتی باشد که دانشگاهها به جامعه پیشنهاد میکنند.
اگر دانشگاه بخواهد چنین نقشی را ایفا کند، چه تغییراتی باید در ساختار و شیوه فعالیت آن ایجاد شود؟
اگر چنین تحولی اتفاق بیفتد، دانشگاههای امروزی به شکلی که اکنون میشناسیم، دیگر موضوعیت نخواهند داشت. کلاسها باید تغییر کنند، محتوا و برنامههای آموزشی باید بازطراحی شوند و شیوههای تدریس، یادگیری و ارتباطات نیز باید تغییر کند. دانشگاه باید به زیستبوم دانش تبدیل شود. جایی که زندگی، کار، و خلق دانش علمی با هم تلاقی پیدا می کند.
حتی روشهای سنجش و ارزیابی، چه برای ورود به دانشگاه و چه برای ارزیابی خروجی دانشجویان، باید متحول شوند.
مهمتر از همه، شایستگیهای مدرسان، مدیران آموزش عالی و افرادی که با آموزش عالی آینده در ارتباط هستند باید ارتقا پیدا کند.
نمیتوان با سرفصلهای ۲۰ سال پیش، ۱۰ سال پیش یا حتی پنج سال پیش و با همان شایستگیهای آموزشی گذشته، در کلاس سال ۱۴۰۵ نشست و انتظار داشت که برای سالهای بعد نیز کارآمد باشد. اگر این روند ادامه پیدا کند، در سالهای ۱۴۰۶ و ۱۴۰۷ و بهمراتب در دهههای بعد، این فاصله بیشتر خواهد شد.
دانش دیگر صرفاً در جزوه یا ذهن استاد مستقر نیست. عاملهای هوشمند و هوش مصنوعی عاملگرا به سمت تولید و خلق پیوسته دانش حرکت کردهاند.
بنابراین مسئله اصلی در آینده این نیست که آیا هوش مصنوعی میتواند اطلاعات تولید کند یا نه؛ بلکه این است که آیا انسان میتواند اطلاعات و دانشی را که توسط این عاملها تولید میشود، درست ارزیابی، راهبری و به ارزش تبدیل کند یا خیر.
هوش مصنوعی ممکن است اشتباه کند، اما اگر انسان از ابتدا نحوه استفاده صحیح از آن را بداند، خروجی را ارزیابی کند و بتواند از آن بهدرستی بهرهبرداری کند، مزیت مهمی در اختیار خواهد داشت.
بنابراین در سال ۲۰۵۰ با دانشگاههایی از نوع دیگری مواجه خواهیم بود؛ دانشگاههایی با آزمایشگاههای متفاوت، فضاهای ارتباطی متفاوت، فرایندهای آموزشی متفاوت و حتی دورههای تحصیلی با طول و ساختار متفاوت. دانشگاهها برای تبدیل به دانشگاههای آینده نیازمند تحول مجازی هوشمند هستند.
در این دانشگاهها، نقش عاملهای هوشمند و هوش مصنوعی عاملگرا باید به طور جدی در محتوا، آزمایشگاهها، کلاسها و برنامههای آموزشی مورد توجه قرار گیرد.
به نظر شما دانشگاهها برای پاسخگویی به نیازهای آینده کشور و تربیت نیروی انسانی متناسب با این نیازها، چه تغییراتی باید در شیوه پذیرش، آموزش و هدایت دانشجویان ایجاد کنند؟
به نظر من یک مشکل اساسی وجود دارد و آن هم شکاف شناختی است. به این معنا که میان برداشت داوطلبان براساس دادهها و اطلاعاتی که امروز درباره اشتغال و رشته ها در اختیار دارند و نیازهایی که کشور در آینده خواهد داشت، شکاف قابل توجهی وجود دارد. برای پر کردن این شکاف، ابتدا باید نیازهای آینده صنعت و کسب و کار در کشور به صورت دقیق شناسایی شود. الزاما انتخاب رشته داوطلبان تامین کننده نیازمندهای آینده کشور نیست. شاید لازم باشد در برخی رشته ها با ایجاد سازوکار حمایتی داوطلبان را به سمت نیازهای آینده کشور هدایت کنیم.
البته در این زمینه، پژوهشهای زیادی انجام شده است؛ از دهها و حتی صدها رساله و پایاننامه گرفته تا طرحهای پژوهشی که آینده فناوری، نیازهای صنایع و نیازهای شایستگی کشور را بررسی کردهاند. مسئله این است که باید نتایج این مطالعات را به سازوکارهای اجرایی تبدیل کنیم.
اگر در یک حوزه به بورسیه نیاز داریم، باید بورسیه ایجاد کنیم؛ اگر لازم است امکانات خاصی در اختیار دانشجویان قرار گیرد، باید این امکانات فراهم شود. نمیتوان انتظار داشت داوطلبی که صرفاً براساس اطلاعات امروز تصمیم میگیرد، بهتنهایی بتواند نیازهای ۱۰ یا ۲۰ سال آینده کشور را پیشبینی کند.
وقتی فردی وارد دانشگاه میشود، در واقع به یک سرمایه انسانی تبدیل شده است. همانطور که وقتی سرمایهای در اختیار فرد قرار میگیرد، نحوه استفاده از آن اهمیت پیدا میکند، درباره دانشجو نیز باید از همان ابتدا برای هدایت و پرورش این سرمایه برنامه داشت.
ممکن است دانشجویی انتخاب نادرستی انجام دهد و چهار سال از عمر خود را در سردرگمی بگذراند و پس از فارغالتحصیلی نیز نداند چه مسیری را باید دنبال کند. در چنین شرایطی، احتمال افت تحصیلی، بروز آسیبهای اجتماعی یا مهاجرت افزایش پیدا میکند.
بنابراین دانشگاه باید از مرحله پذیرش دانشجو فراتر برود و هدایت شغلی و استعدادپروری را نیز در دستور کار قرار دهد. این معنای دانشگاه زیستبومی است.
نقش دانشگاه در شناسایی و پرورش استعدادها را چگونه ارزیابی میکنید؟
ما امروز در دانشگاههای خود با کمبود جدی در زمینه هدایت شغلی و استعدادیابی مواجه هستیم. استعداد پروری و استعدادداری فراموش شده است. اگر حتی فرض کنیم کنکور نوعی استعدادیابی عمومی است، این فرایند باید در داخل دانشگاه نیز ادامه پیدا کند.
دانشگاه باید بتواند استعدادها را براساس شایستگی، علاقه و میزان پیشرفت آنها شناسایی کند و سپس این افراد را در مسیر مناسب هدایت کند تا استعدادپروری اتفاق بیفتد.
یکی از دلایل مهاجرت استعدادها نیز همین است. ما افراد توانمند را شناسایی میکنیم، آنها را وارد یک محیط آموزشی میکنیم، اما اگر پس از آن فرایند استعدادپروری و هدایت مستمر وجود نداشته باشد، عملاً این افراد رها میشوند. طبیعی است که در چنین شرایطی ممکن است مسیرهای مختلفی را انتخاب کنند؛ از مهاجرت گرفته تا خروج از مسیر تخصصی خود.
اما اگر استعدادپروری بهدرستی انجام شود، این افراد میتوانند در مسیر پاسخگویی به نیازهای کشور حرکت کنند.
حتی دانشجویی که در ابتدا انتخاب درستی نداشته است، باید در طول دوره کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری فرصت بالندگی داشته باشد تا بتواند علایق و توانمندیهای خود را بهتر بشناسد و در صورت نیاز مسیرش را تغییر دهد.
البته استعدادپروری بهتنهایی کافی نیست؛ استعدادداری نیز باید وجود داشته باشد. یعنی پس از شناسایی و پرورش استعداد، باید یک فضای رقابتی و شفاف برای بهکارگیری شایستگیهای دانشآموختگان فراهم شود.
این همان چیزی است که امید ایجاد میکند. در چنین فضایی، علم به ارزش تبدیل میشود، انتخاب به موفقیت منتهی میشود و یک داوطلب کنکور میتواند در نهایت به دانشمند، کارآفرین، ایجادکننده یک کسبوکار یا یک شهروند موفق و پیشرو تبدیل شود.
اگر دانشگاه بتواند چنین منظومهای را ایجاد کند، در آینده نیز ماندگار خواهد بود؛ زیرا پشت تمام این فرایندها همان راهبری خلاق انسانی قرار دارد.
با توجه به شرایط موجود در ایران، از جمله تحریمها و چالشهای بینالمللی، آیا رسیدن به چنین الگویی برای دانشگاههای کشور در آینده نزدیک امکانپذیر است؟
بهتر است در این زمینه واقعبین باشیم. کشور ما مانند بسیاری از کشورها در شرایطی کاملاً هموار و یک ماراتن عادلانه حرکت نمیکند. ایران با تحریم، تهدیدهای بینالمللی و چالشهای مختلف مواجه است.
اگر این چالشها وجود نداشتند، میتوانستیم ایران را با کشورهای دیگر مقایسه کنیم و مثلاً بگوییم یک کشور در ۱۰ سال آینده به نقطه مشخصی خواهد رسید و ایران نیز میتواند در همان بازه زمانی به نقطهای مشابه برسد.
اما پرسش مهم این است که مدیریت و حکمرانی در زمین هموار معنا پیدا میکند یا در زمین ناهموار؟ در زمین هموار، بسیاری از مسیرها خودبهخود طی میشوند و نیاز به مدیریت کمتری وجود دارد. هنر مدیریت زمانی مشخص میشود که شرایط دشوار و مسیر ناهموار باشد.
اگر از این منظر به دانشگاههای ایران نگاه کنیم، میبینیم که این دانشگاهها با وجود محدودیتهای موجود، دستاوردهای قابلتوجهی داشتهاند.
دانشآموختگان دانشگاههای ایران در سطح بینالمللی مورد توجه قرار میگیرند. دانشگاههای مختلف جهان از اعضای هیئت علمی و استادانی که محصول همین نظام دانشگاهی هستند استقبال میکنند و در همکاریهای علمی بینالمللی نیز ظرفیتهای دانشگاههای ایران مورد توجه قرار گرفته است.
در حوزه تولید علم نیز اگر سهم جمعیتی ایران را با سهم آن در انتشارات علمی جهانی مقایسه کنیم، میبینیم که مشارکت ایران در تولید دانش جهانی، بیش از سهم جمعیتی کشور است.
اینها نشان میدهد که دانشگاههای ایران در مسیر خطی تولید علم و تربیت نیروی انسانی ظرفیت بالایی دارند.
مشکل اصلی بیشتر در جایی است که دانشگاه باید اثر خود را در جامعه پیرامونی افزایش دهد؛ یعنی بتواند دانش و توانمندی خود را به توسعه فناوری، حل مسائل جامعه، افزایش بهرهوری و ایجاد نوآوری تبدیل کند.
از سوی دیگر، مسئله تأمین مالی نیز جدی است. مجموع منابعی که در اختیار دانشگاههای کشور قرار میگیرد، با منابع یک دانشگاه تراز متوسط جهانی قابل مقایسه نیست. با این حال، این محدودیتها باعث نشده دانشگاهها مسیر تولید علم و تربیت نیروی انسانی را متوقف کنند.
این موضوع نشان میدهد که دانشگاههای کشور ظرفیت بسیار بالایی دارند و اگر سیاستگذاری، راهبری و ارتقای بهرهوری درستی در آنها اتفاق بیفتد، میتوانند شعاع اثرگذاری خود را در جامعه افزایش دهند.
شعاع اثر دانشگاه، افزایش بهرهوری، ارتقای شایستگیها، توسعه فناوری و نهادینهسازی نوآوری است. نکته مهم این است که هیچیک از این مأموریتها الزاماً با چالشهای بینالمللی ارتباط مستقیمی ندارند.
حتی برعکس، هر چه چالشهای کشور در سطح بینالمللی افزایش پیدا کند، باید نقش دانشگاه در توسعه کشور را جدیتر بگیریم.
فرض کنید، اگر هواپیمایی دو موتور داشته باشد و یک موتور آن از کار افتاده باشند، باید روی همان یک موتور باقیمانده تمرکز بیشتری کنیم و از آن به بهترین شکل استفاده کنیم. دانشگاههای ما میتوانند همان موتور باقیمانده برای توسعه کشور باشند.
بنابراین هر چه بیشتر در دانشگاهها سرمایهگذاری کنیم، شعاع اثرگذاری آنها نیز افزایش خواهد یافت؛ چه در حوزه منابع انسانی و تأمین مالی، چه در توسعه زیرساختها و آزمایشگاهها، چه در ایجاد فضاهای نوین آموزشی و چه در حمایت سیاستی و ایجاد ارتباط مؤثرتر میان دانشگاه و صنعت.
در سالهای اخیر نیز قوانین و برنامههایی برای حمایت از تولید دانشبنیان و ارتباط دانشگاه با صنعت تصویب شده و ظرفیتهای مناسبی در این زمینه وجود دارد. اما مسئله این است که این حرکتها باید کامل شوند.
اگر دانشگاهها به عنوان محل رجوع برای حل مسائل کشور در نظر گرفته شوند، باید این ارتباط تا مرحله استفاده واقعی از توانمندی دانشگاهها در صنعت، جامعه و دولت ادامه پیدا کند.
از طرف دیگر، خود دانشگاهها نیز باید به همان فلسفه وجودی آینده خود توجه کنند. دانشگاههای ما به دلیل ساختار هیئت امنایی، در بسیاری از حوزهها اختیار عمل دارند و میتوانند تصمیمهای مهمی را در داخل خود اتخاذ و اجرا کنند. بنابراین برای ماندگاری، باید متفاوت فکر کنند و متفاوت عمل کنند.
با وجود این ظرفیتها، چرا در عمل با افت کیفیت آموزشی، افت تحصیلی و تداوم مهاجرت نخبگان مواجه هستیم؟ آیا نمیتوان گفت بخشی از این مشکلات نشان میدهد سیاستگذاریهای موجود چندان موفق نبودهاند؟
باید میان سیاستگذاری و اجرا تفاوت قائل شویم. این دو کاملاً متفاوت، اما بهشدت به یکدیگر مرتبط هستند.
سیاستگذاری زمانی به اثر واقعی تبدیل میشود که حلقه اجرا در میان آن قرار داشته باشد. به بیان ساده، شکاف اصلی میان سیاستگذاری و اثرگذاری، در بسیاری از موارد به نحوه اجرا مربوط میشود.
برای مثال، در قانون جهش تولید دانشبنیان، سازوکاری مانند اعتبار مالیاتی یا Tax Credit پیشبینی شده است. براساس این سازوکار، بخشی از مالیاتی که شرکتها باید به دولت پرداخت کنند، میتواند در قالب قرارداد با دانشگاه یا پژوهشگاه برای حل مسئله و ایجاد ارزش صرف شود.
این سیاست در سطح قانون میتواند بسیار مناسب باشد، اما پرسش این است که چه کسی باید آن را اجرا کند؟
در درجه نخست، مدیرعامل و هیئتمدیره شرکتهایی که قرار است از این ظرفیت استفاده کنند باید از وجود چنین قانونی مطلع باشند. با این حال، با وجود گذشت مدت قابلتوجهی از تصویب قانون، در برخی موارد مشاهده میشود که حتی مدیران شرکتها نیز از وجود چنین ظرفیتی اطلاع کافی ندارند.
از طرف دیگر، حتی اگر مدیرعامل و هیئتمدیره آگاه باشند و دانشگاه یا پژوهشگاه نیز طرح و قرارداد لازم را آماده کند، ممکن است در مرحله اجرا، یعنی در سازمان امور مالیاتی، سازوکارهای لازم بهدرستی تنظیم نشده باشد.
در نتیجه، سیاستی که در سطح قانون بهدرستی طراحی شده، در مرحله اجرا با مشکل مواجه میشود و اثر مورد انتظار را ایجاد نمیکند.
بنابراین سیاستگذاری باید ۲ نگاه همزمان داشته باشد: یک نگاه به سمت بالا و یک نگاه به سمت پایین.
نگاه به سمت بالا یعنی داشتن افق بلندمدت و مشخص؛ اما نگاه به سمت پایین یعنی اطمینان از اینکه آن سیاست واقعاً روی زمین و در فرایند اجرایی نیز قابلیت تحقق دارد.
نمیتوان صرفاً آرمانگرایانه به آینده نگاه کرد، اما برای تحقق آن روی زمین هیچ سازوکار اجرایی نداشت.
به همین دلیل، ما باید برای اجرای سیاستها به اندازه تصویب آنها زمان و انرژی بگذاریم. آنچه در مرحله تصویب و ابلاغ اتفاق میافتد، تنها زمانی موفق خواهد بود که به مرحله اجرا برسد.
در واقع، میتوان این روند را به شکل یک مسیر ساده سیاستگذاری، اجرا و اثر بیان کرد.
تا زمانی که این سه مرحله به یکدیگر متصل نباشند و از ابتدا برای تمام مسیر برنامهریزی نشده باشد، نمیتوان انتظار داشت سیاستهای آموزش عالی به اثر واقعی در جامعه تبدیل شوند.
یکی از نقدهای جدی به دانشگاه این است که میان سیاستگذاری، پژوهش و مسائل واقعی جامعه ارتباط کافی وجود ندارد. دانشگاه چگونه میتواند مسئلههای واقعی جامعه را شناسایی و برای آنها راهحل ارائه کند؟
دانشگاه می تواند و باید مسائل جامعه را بهدرستی بشناسد، اما در این زمینه با یک مشکل جدی مواجه هستیم. بخشهای مختلف دانشگاه تا حد زیادی بهصورت جزیرهای فعالیت میکنند.
بدنه اجرایی و ستادی دانشگاه یک بخش است و بدنه علمی شامل استادان، پژوهشگران و دانشجویان بخش دیگری. اعضای بدنه علمی معمولاً موضوعات پژوهشی خود را براساس پژوهشهای پیشین، روندهای جهانی و مرزهای دانش انتخاب میکنند. برای مثال، دانشجویی که قصد دارد موضوع رساله خود را انتخاب کند، در پایگاههای اطلاعاتی داخلی و بینالمللی جستوجو میکند، پژوهشهای پیشین را بررسی میکند و با استادان و همرشتهایهای خود مشورت میکند. این نقطه شروع خوبی است، اما کافی نیست.
در فرایند مسئلهیابی، حلقه مهمی را فراموش کردهایم و آن کارگزار دانش است.
دانشجو و پژوهشگر باید از همان ابتدای ورود به دانشگاه با سه بخش جامعه، صنعت و دولت ارتباط داشته باشند و مسائل واقعی آنها را بشناسند. اما حتی اگر مسئلهای بهدرستی شناسایی و حل شود، باز هم یک مشکل دیگر وجود دارد: زبان دانشگاه با زبان استفادهکنندگان بالقوه از دانش یکسان نیست.
پژوهشگر نتیجه کار خود را معمولاً در قالب مقاله، پایاننامه، رساله، گزارش یا کتاب ارائه میکند؛ در حالی که صنعت، دولت و جامعه مسائل خود را با زبان دیگری مطرح میکنند. بنابراین ممکن است یک مسئله بهدرستی شناسایی و حتی حل شده باشد، اما نتوانیم نتیجه آن را به شکلی بیان کنیم که برای استفادهکننده قابل درک و کاربردی باشد.
اینجاست که به یک سازوکار مهم نیاز داریم که در بسیاری از کشورهای دنیا وجود دارد: کارگزاران دانش.
کارگزار دانش دقیقاً چه نقشی در این میان ایفا میکند و چرا وجود چنین جایگاهی برای ارتباط دانشگاه با جامعه و صنعت ضروری است؟
کارگزار دانش فردی حرفهای است که میان دانشگاه و بخشهای استفادهکننده از دانش ارتباط برقرار میکند.
او در جلسات صنعت، دولت و جامعه حضور پیدا میکند، با آنها گفتوگو میکند و مسائل واقعی آنها را میشناسد. سپس این مسائل را به دانشگاه منتقل میکند و با زبان دانشگاهی با استادان، پژوهشگران و دانشجویان درباره آنها صحبت میکند. در مرحله بعد نیز نتایج پژوهشهای دانشگاه را به زبان قابل استفاده برای صنعت، دولت و جامعه منتقل میکند.
در واقع، کارگزار دانش دو طرف را به یکدیگر نزدیک میکند و در این فرایند، همه طرفها منتفع میشوند؛ دانشگاه و پژوهشگر از نتیجه کار خود بهره میبرند و در نهایت دولت، صنعت و جامعه نیز از حل مسئله و ایجاد ارزش منتفع میشوند.
ما در کشور هنوز چنین جایگاهی را به شکل حرفهای و نظاممند نداریم. در یکی از کشورها با یک کارگزار دانش صحبت میکردم. او میگفت در یک سال، حدود ۹ میلیون دلار برای دانشگاه از مسیر کارگزاری دانش درآمد ایجاد کردهاند و در کنار آن، مسئلهای را که سالها در آن منطقه وجود داشته، از طریق دانشگاه حل کردهاند. این فقط یک نمونه بود و مسائل متعدد دیگری نیز از این طریق حل شده بود.
ما گاهی انتظار داریم استاد یا پژوهشگر همزمان پژوهشگر، تجاریساز، بازاریاب و کارآفرین هم باشد. چنین انتظاری واقعبینانه نیست. پژوهشگر باید پژوهش خوب انجام دهد، مسئله را بهدرستی شناسایی و حل کند؛ سپس فرد متخصص دیگری باید نتیجه این پژوهش را به جامعه، صنعت و دولت منتقل کند.
در دانشگاههای ما تا حدی تلاش شده این نقش از طریق دفاتر ارتباط با صنعت ایفا شود، اما این سازوکار به اندازه کافی موفق نبوده است. دلیل آن این است که کارگزار دانش باید یک فرد حرفهای و آشنا با محیط صنعت و جامعه باشد؛ نه صرفاً فردی که از داخل دانشگاه این مسئولیت را بر عهده گرفته باشد.
او باید بداند یک یافته پژوهشی چه میزان صرفهجویی یا ارزش اقتصادی برای یک کارخانه ایجاد میکند. مثلاً میتواند با یک کارخانه مذاکره کند و توضیح دهد که نتیجه یک پژوهش میتواند هزینههای آن مجموعه را کاهش دهد. اگر کارخانه از این راهکار استفاده کرد، بخشی از صرفهجویی حاصل میتواند به کارگزار دانش و دانشگاه اختصاص پیدا کند و در نتیجه، یک چرخه ارزشآفرین میان پژوهش، دانشگاه و صنعت شکل بگیرد.
بنابراین دانشگاه را باید مانند یک موتور دید. موتور انرژی تولید میکند، اما این انرژی زمانی مفید است که به بخشهای مختلف متصل شود. یک مجموعه از آن برای کشاورزی استفاده میکند، مجموعهای دیگر برای روشنایی و دیگری برای فعالیتهای صنعتی.
دانشگاه نیز همین وضعیت را دارد. موتور دانشگاه نباید بدون اتصال به جامعه، صنعت و دولت کار کند. باید از طریق کارگزاران دانش، فرایندهای تجاریسازی، پارکهای علم و فناوری، مراکز رشد و ارتباط با بخش خصوصی، انرژی و دانش تولیدشده در دانشگاه را به بخشهای مختلف جامعه منتقل کنیم.
در این نگاه، بهرهوری دانشگاه را چگونه باید تعریف کرد؟
بهرهوری یعنی با همان میزان یا حتی با ورودی کمتر، خروجی بیشتری ایجاد کنیم.
امروز در دانشگاه منابع انسانی، اعضای هیئت علمی، نیروهای ستادی، ساختمان، آزمایشگاه و زیرساخت وجود دارد. سؤال این است که چگونه میتوانیم از این ظرفیت موجود، خروجی بیشتری دریافت کنیم.
زمانی میتوانیم بگوییم دانشگاه بهرهور شده که خروجی فعالیتهای آن به صرفهجویی، کاهش کارهای تکراری، افزایش سرعت، افزایش مقیاس تولید، کاهش آسیبهای اجتماعی یا افزایش رفاه و کیفیت زندگی منجر شود.
در دانشگاه آینده باید دائماً بپرسیم: دانشگاه چه تولید میکند؟ چه کسی از آن استفاده میکند؟ چه کسی باید از آن استفاده کند؟ و چگونه باید این استفاده اتفاق بیفتد؟
اینها پرسشهای مهمی هستند که باید در طراحی دانشگاه آینده مورد توجه قرار گیرند.
یکی از دغدغههای جدی استادان این است که با تغییر شیوه آموزش و ورود هوش مصنوعی، اگر بخشی از وظایف آموزشی آنها کاهش پیدا کند، آیا همچنان انتشار تعداد زیادی مقاله برای ارتقای شغلی و ارزیابی عملکرد آنها ضروری خواهد بود؟ اساساً آینده مقاله علمی را چگونه میبینید؟
برای پاسخ به این سؤال ابتدا باید مشخص کنیم مقاله چیست؟
مقاله یک اعلان به جامعه، صنعت و دولت است که نشان میدهد یک یافته پژوهشی به دست آمده است. بنابراین اگر تعداد اعلانهای علمی معتبر بیشتر شود، در اصل اتفاق مثبتی است.
یک مقاله باکیفیت مانند چراغی است که روشن میشود و به جامعه علمی، صنعت، دولت و سایر پژوهشگران نشان میدهد که یک یافته جدید حاصل شده است. دیگران میتوانند آن را نقد کنند، از آن استفاده کنند یا پژوهش جدیدی را بر مبنای آن شکل دهند.
این همان مفهومی است که میگوید ما بر شانه غولها ایستادهایم؛ یعنی یافتههای پژوهشگران پیشین، مقالات و کتابهایی که منتشر کردهاند، زمینهای فراهم میکند تا دانشمندان بعدی بتوانند فراتر بروند.
اما باید توجه کنیم که مقاله فقط یک اعلان است، نه پایان کار.
پس از انتشار مقاله باید بررسی کنیم که از این یافته چه استفادهای میشود. آیا این پژوهش میتواند برای مدیری که در خط اجرا با یک مشکل مواجه است، راهکار جدیدی ایجاد کند؟ آیا یک سازمان میتواند از آن استفاده کند؟ آیا صنعت میتواند بر مبنای آن یک فرایند را بهبود دهد؟
بنابراین دو موضوع اهمیت اساسی دارد: نخست، کیفیت فرایندی که به تولید مقاله منجر میشود و دوم، کاری که پس از انتشار مقاله انجام میشود.
مقالهنویسی صرفاً برای تولید مقاله، نه ارزشمند است و نه الزاماً اثرگذار. اما وقتی پژوهش از کیفیت بالایی برخوردار باشد، به مخزن دانش موجود چیزی اضافه میکند، آن را غنیتر میسازد و میتواند مبنای پژوهشها و تصمیمهای بعدی قرار گیرد.
از سوی دیگر، انتشار مقاله تازه آغاز کار است. نباید تصور کنیم وقتی مقاله منتشر شد، مأموریت پژوهشگر به پایان رسیده است. برعکس، از آن زمان باید تلاش کرد یافته پژوهشی در معرض دید مخاطبان قرار گیرد و به گوش سیاستگذاران، مدیران، صنعت و جامعه برسد.
پژوهشگر میتواند یافته خود را به کارگاه آموزشی، سخنرانی، جلسه تخصصی یا مکاتبه تبدیل کند و نشان دهد که این یافته چگونه میتواند یکی از مشکلات یا آسیبهایی را که پیشتر در سازمانها و صنایع شناسایی شده، برطرف کند.
در اینجا بار دیگر نقش کارگزاران دانش اهمیت پیدا میکند. کارگزار دانش میتواند یافتههای منتشرشده را به شکلهای مختلف و متناسب با نیاز مخاطبان در اختیار آنها قرار دهد.
دانشگاه نیز میتواند از طریق بولتنها، خبرگزاریها و فعالیتهای ژورنالیسم علمی، یافتههای پژوهشی را از حالت یک مقاله تخصصی خارج کند و آن را به دانش قابل استفاده برای مخاطبان مختلف تبدیل کند.
در این صورت، مقاله واقعاً ارزش پیدا میکند. هرچه یافتههای باکیفیت بیشتر منتشر و بیشتر مورد استفاده قرار گیرند، انرژی بیشتری برای حل مسائل ایجاد میشود و این انرژی میتواند به کار بیشتر، اثرگذاری بیشتر، بهرهوری بالاتر و در نهایت رفاه بیشتر منجر شود.
اما اگر مقاله صرفاً برای مقالهنویسی تولید شود، یا در فرایند تولید آن تقلب و سوءرفتار علمی رخ دهد، یا مقاله صرفاً به عنوان یک خروجی برای کسب امتیاز و ارتقای شغلی باقی بماند، نهتنها اثر مثبتی ندارد، بلکه میتواند مخرب باشد.
منابع انسانی، مالی، زیرساختها، تجهیزات و زمان صرف تولید این خروجی شدهاند، اما اگر این مسیر در میانه راه متوقف شود و به اثر مطلوب نرسد، در واقع منابع صرفشده به نتیجه مورد انتظار منجر نشدهاند.
بنابراین باید مقاله و سایر بروندادهای علمی را در وهله نخست اعلان یک یافته علمی بدانیم و برای مرحله پس از انتشار آن نیز برنامه داشته باشیم.
به نظر من جامعه علمی ما تا حد زیادی برای خودِ انتشار برنامهریزی کرده است، اما برای مراحل بعد از انتشار و همچنین کنترل کیفیت این مسیر، هنوز باید بسیار دقیقتر و جدیتر عمل کنیم. یادمان باشد که دانشگاه آینده، دانش زیستبوم-محور است.
انتهای پیام/
نظر شما