روایتی تلخ از شهید دانشجویی که تروریست‌ها فرقش را شکافتند

مادرشهید می‌گوید: «به والله اگر خارجی یا داعشی‌ها با فرزندم اینگونه برخورد می‌کردندآتش نمی‌گرفتم که دیدم خودی‌ها پسرم را میزنند.»

به گزارش گروه دانشگاه ایسکانیوز، پدرش او را اینگونه توصیف کرد، «فرزندم با هرکسی که فکرش را کنید انس می‌گرفت خوش برخورد و خوش اخلاق بود» نفسش گویا برای چند ثانیه گرفت و با صدای بمی که از غم از دست دادن فرزندش بود گفت تا جایی که در توانم بوده «نان حلال آورده‌ام» این را گفت و اشک در چشمانش حلقه زد. نگاهی به مادر شهید کردم به گوشه‌ای خیره شده وسکوت کرده بود، اما از چشمانش می‌توانستیم غم از دست دادن فرزندش را ببینیم که چه به حالش آورده.

حاج خانم به گوشه‌ای خیره مانده بود بعد از اینکه صدایش زدیم انگار در حال هوای دیگری بود خیلی سخت بود در آن لحظه بخواهیم از مادر سوالی بپرسیم او در ابتدای صحبتش گفت: «من فقط در هر روضه‌ای که میرفتم از حضرت زهرا (س) و امام حسین (ع) می‌خواستم که فرزندانم را به راه راست هدایت کنند» جمله را گفت وفکش لرزید خیلی تلاش می‌کرد که جلوی خودش را بگیرد تا مبادا گریه کند. اما همه ما می‌دانیم داغ جوان سخت‌ترین داغ در این عالم است.

فرق شکسته پسرم

پدر شهید هادی یزدانی کلمه‌ای گفت که بغض مادر ناخودآگاه شکسته شد «ما که از امام حسین بالاتر نیستیم؛ خیلی اصرار کردند که فرزندم را نبینم، اما من بهشان گفتم که نه من حتما باید برای آخرین بار با پسرم وداع کنم فرزند من مثل علی اکبر امام حسین (ع) اربن اربا نشده ولی سر پسرم روی جسمش نبود. این را گفت و شانه اش لرزید چند ثانبه بعد با اشک روی گونه اش می‌گوید خیلی از دوستانش اصرار کردند که او را نبینم ولی خیلی دلی بگویم دلم طاقت نیاورد که فرزندم را برای آخرین بار درآغوش نگیرم و جسمش را به خاک بسپارم با تمام اصرارهایی که شد برای اخرین بار با فرزندم وداع کردم وقتی کفنش را کنار کشیدن باور نمی‌کردم که این پسر من باشد. هیچ جای سالمی برای او نگذاشته بودند فرقش شکافته شده بود معراج شهدا برای من روزه باز امام حسین (ع) بود این را گفت و سرش را پائین آورد و بغض شکست و شانه اش تکان خورد.

مردم ایران قلبمان راشاد کردند

پدر شهید هادی یزدانی در وصف ۲۲ دی می‌گوید مردم قلبمان را شاد کردند؛ خدا بهشان عزت دهد که این طور ما راسربلند کردند. بسیار لذت بردم و کیف کردم از همدلی مردم؛ گروهی که مردم نبودن آنها داعشی تروریست بودن، نمی‌دانم باید چه واژه یا برایشان به کار ببرم. نگاهی به عکس فرزندش کرد و سری تکان داد و گفت آنها معترض و مردم نبودن، اغتشاشگر بودن!

بار دیگر به حضور مردم تاکید کرد و گفت: حضور مردم در راهپیمایی ۲۲ دی ما را بسیار دلگرم کرد. آه جانسوزی می‌کشد و می‌گوید خدا پشت پناه این مردم باشد. ملت ما همیشه مردمی خوبی هستند حتی در اعتراضات راه خودشان را جدا کردند و پشت حق ایستادند.

به مادر شهید یزدانی نگاه می‌کنم هنوز خیره به جایی است و ساکت است؛ چیزی نمی‌گوید من را که می‌بیند متوجه می‌شود که میخواهم سوال کنم، اما معذب هستم با تکان دادن سرش بهم تائید داد تا سوالم را بپرسم در ابتدا بغض خود را فرو می‌برم و با صدای لرزان و شرمنده می‌خواهم که چند دقیقه درمورد فرزند شهیدش بگوید.

پسرم خیلی خانواده دوست بود

لبخندی میزند و با صدای آرامی میگوید «هادی من خیلی مامانی بود». پسرم پسرم... خیلی خوش برخورد، مهربان بود. تک تک این کلمات را ادا می‌کرد و اشکی که از گوشه چشمش می‌ریخت معلوم بود که مادر را به خاطرات گذشته برده است. مادر بعد از چند دقیقه گریه می‌گوید پسرم با جوانان دیگر فرق می‌کرد نمی‌توانم بگویم چقدر مهربان بود.

درمورد مامانی بودنش بیشتر میخواهیم برایمان توضیح دهد؛ یک چند ثانیه خیره به عکس فرزندش می‌شود و می‌گوید هادی من هر جا مشکلی داشت اول به من می‌گفت. هادی اصلا نمی‌خواست ذره‌ای ما اذیت بشویم وقتی ناراحت بود می‌آمد خانه و با من و پدرش شوخی می‌کرد به من مادر نمی‌گفت ولی من را سکینه خانم صدا می‌کرد.

وقتی من پسرم را ناراحت میدیدم نمیتوانستم آرام بگیرم. هادی من را که اینگونه میدید به من می‌گفت: «سکینه خانم چرا ناراحتی؟» من بهش می‌گفتم هادی جان، چون تو ناراحتی و کنارم می‌نشست و گاهی سرش روی بالینم می‌گذاشت و با من دردل می‌کرد.

جگرم را سوزاندن...

مادر درمورد صحنه‌ای که فرزندش را شهید کردن می‌گوید: من آن فیلم را از اخبار ندیدم نتوانستم، اما در گوشی بهم نشان دادن دیدم در بین افراد یک خانمی بود که بسیار جگر من را سوزاند. در دل گفتم تو مادری چطوری دلت می‌آید با یک جوان دیگر اینطور رفتار کنی! مادر سکوت کرد و کمی صدایش بند شد و گفت: «به والله اگر خارجی یا داعشی بود اینگونه آتش نمی‌گرفتم که دیدم خودی‌ها پسرم را میزنند.» خیلی ناراحت شدم و قلبم شکست من هم یک مادر بودم و هزاران آرزو برای فرزندم داشتم.

مادر دیگر نتوانست ادامه دهد. چادر را کشید روی سرش و شروع کرد به گریه کردن و زیر لب فقط زمزمه میکرد که بمیرم برای دل زینب بمیرم... پدر شهید یزدانی وقتی مادر را دید گفت: پسرم اگر در جنگ شهید میشد دلم نمی‌سوخت تا اینکه خودی‌ها با او اینگونه رفتار کردند. ما از قوه قضائیه اشد مجازات را می‌خواهیم ما صحنه‌ای از فرزندمان را دیدم که هرگز نمی‌توانیم فراموش کنیم برای ما معراج شهدا روزه باز بود که نمی‌توانیم بیان کنیم. مادر میان صحبت‌های پدر می‌اید و می‌گوید فرزند ما چه گناهی کرده بود که اینگونه اربن اربعایش کردند.

دیگر نه ما توان صحبت کردن داشتیم نه خانواده نمی‌دانیم چطور باید برای این خانواده جبران کنیم. اصلا مگر جبران می‌شود این داغ از دست رفته؟ ما هم همچون خانواده شهید هادی یزدانی می‌خواهیم که اشد مجازات را برای تک تک کسانی که فرزندشان را به شهادت رساندند داشته باشند.

منبع: دانشجو

انتهای پیام/

کد خبر: 1293875

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • 0 + 0 =